عزيز(پيرمرد)تو دل همه جاداشت.اگر كسي كمكي مي خواست دريغ نمي كردحتي
حاضر بود از نون شببش بزن تا بتون به همنوعش كمك كنه ولي هرگز توقع جبران رو از بنده نداشت.
هميشه مي گفت:با خدا باش كفايتت مي كند.
يه اسياب قديمي داشت كه با همان امرار معاش مي كرد.قصاب ماهري هم بود,بعضي وقتها
گوسفندي مي خريدو گوشت ان را ميان همسايه ها به قيمت كمتر از بازار مي فروخت.
گهگاهي هم پشم گوسفند رو مي فروخت و باهاش كالاي ديگري مي خريد.خلاصه نان
حلال در مي اوردوبچه هاش لقمه حلال سر سفره بابا عزيز مي خوردند.
يه جعبه داشت كه هر دو سه روزي يه بار بازش مي كرد,توش يه دستمال سفيد
بود اول اونو پهن مي كرد,بعد تيغ صورت تراشي رو از توي جعبه بيرون مي اوردو
حسابي تروتميز مي كردوبعد از تمام شدن كارش وسايل رو مي شست و دوباره داخل جعبه مي
گذاشت.
خيلي به وضعيت ظاهريش اهميت مي داد ولي مشخص بود كه باطن پاكي هم دارد.تمامي مردم
شهر او را مي شناختند و اعتبار زيادي بين مردم داشت.كه اگر فروشنده مي فهميد
شما از اشناي نزديك او هستيد جنس رو مجاني يا به نصف قيمت به شما مي داد.
عكس هاي جواني اش روي طاقچه اتاق خودنمايي مي كرد.خداييش خيلي خوش تيپ بود.
يادم هست موقعي كه از خاطرات جواني اش تعريف مي كرد مي گفت:به جاي اينكه
من از دختري خوشم بياد و پيشنهاد ازدواج بدهم انها پيش دستي مي كردندو ...
شكارچي خوبي هم بود به طوري كه از چند كيلومتري يه گوزن رو شكار كرده بود.
يه تفنگ قديمي داشت كه قلقش فقط دست خودش بود و هر كسي نمي توانست ازش استفاده كند.
ولي بيشتر شكارهايش مرغابي بود كه بعداز يه مدت همه را گذاشت كنارچون
اعتقاد پيداكرده بود كه اين مرغابي و گوزن و... هم مي خواهند زنده بمانندو
زندگي كنند.
همیشه در حال عبادت خدا بود.همیشه به كوچكي دنياو
بزرگي خالقش مي انديشيد.با اين كه سواد نداشت ولي ازيه ليسانسه هم بهترحرف مي زد
حرف هاش با معني بودند.اگر فقط يك بار پاي صحبت هايش مي نشستي دلت نمي امد
كه حرف بزني بلكه دوست داشتي فقط اون حرف بزنه و تو گوش بدهي...
ادامه دارد...
سعی می کنم ادامه رو زودتر از دفعه قبل بزنم تو وبلاگ.
نوشته شده توسط در شنبه 11 آبان1387 ساعت
6:4 PM |
لینک ثابت |