تبليغاتX
پروانه ها هم احساس دارند

پروانه ها هم احساس دارند

  

اگر تنها ترين تنها شوم

                         باز تو هستي!

اري تو كه از پدر و مادر بر من مهربان تري!

اي عزيز ماندني !

اي ناب سخت ياب!

تو يگانه شاهد شريفي بر لحظه لحظه هاي رنج من!

اي خوب خواستني!

اكنون دستان دردمند و نيازمند خويش را بر استان نيلوفرينت مي گشايم

واز تو

براي همسايه مان كه نان ما را ربود

نان!

براي باراني كه دل ما را شكستند

مهرباني!

براي عزيزاني كه روح ما را ازردند

بخشش!

و براي خويشتن خويش

اگاهي

عشق و غشق و عشق مي طلبيم!

امين!

31222438019_h.jpg

نوشته شده توسط در شنبه 17 اسفند1387 ساعت 1:56 PM | لینک ثابت |

 ایام سوگواری ابا عبدالله الحسین (ع) رو تسلیت می گم.

----------------------------------

دريا بي كران است و زورق من كوچك

به تو توكل مي كنم كه همه كس را حمايت مي كني.

 

با من بمان كه ظلمت شب از راه مي رسد.

 

وقتي كه هيچ ياوري نيست و اسايش گريخته است

خدايا!اي ياور بي كسان با من بمان!

در هر لحظه به حضور تو نيازمندم!

چه كسي جز تو مي تواند راهنما و پناه من باشد؟

در روزهاي ابري و افتابي با من بمان!

 

از هيچ دشمني نمي هراسم چون تو در كنار مني!

انجا كه تو هستي اشك ها سوزنده نيستند

مرگ هم تلخ نيست.

اگر با من بماني هميشه پيروزم.

July2607.jpg

نوشته شده توسط در چهارشنبه 11 دی1387 ساعت 1:10 PM | لینک ثابت |

ان روزها مردمان باهم مهربانتر بودند,زندگي رنگ بهتري داشت.مي گويند اگر

كسي خوب باشه خواسته يا ناخواسته تاثيرش رو روي ديگري مي گذارد,عزيز اقا هم

دقيقا هم اينجوري بودند يعني هم خودش خوب بود هم اطرافيان و دوستان رو تحت تاثير

خودش قرار داده بود.

كم كم زندگي عزيز اقا بهتر شد تا اينكه تصميم گرفت تاكسي بخردوبا اون شكم زن و

بچه هايش رو سير كنه.چندتن از دوستان عزيز اقا بهش پيشنهاد شراكت دادند خوب عزيز اقا

هم متقابلا قبول كرد.خلاصه از اين 6 دانگ تاكسي ,2 دانگ ان به عزيز اقا و 4 دانگ ان به

دو تا دوستش رسيد.

شبانه روز کار می کردند.هیچ اختلافی هم نداشتند,هر شب شیفت یه نفر بودو...

كم كم عزيز اقا تونست يه ماشين ديگه ويه باغ بخره,خريدن باغ هم خودش ماجرا داره.

مي گفتند دختر بزرگ عزيز اقا عاشق پرتقال بوده وهر شب از خواب بلند مي شده ودلش بهونه

پرتقال مي گرفته.عزيز اقا كه پولي رو جمع و جور كرده بوده رو ميده و يه باغ پرتقال براي

دخترش مي خرد.كه حتي ميوه شب عروسي دخترش هم از همون پرتقال هاي باغ بود.

باغي زيبا و رويايي ,وقتي وارد باغ مي شدي دو طرف راه ورودي باغ درختاي پرتقال شاخ مي شكستند و

 بوي برگهای پرتقالها ادم رو گيج مي كرد... باغ پر بركتي بود چون از پول حلال خريده شده بود.

 

نمي دونم اسمش رو چي بذارم   حسد,بخل,يا...ولي رفت و امد دوستان به منزلش رفته رفته كم شد

و اگر هم مهماني برایش مي امد با نگاهي حسرت بار به زندگي عزيز اقا از منزلش بيرون مي رفت.

خداوند در ايات 32 و 33 سوره نساء:  " انسان را از ارزوهاي غير ممكن و چشم دوختن به امتيازات

و نعمت هاي ديگران منع كرده و گفته است همواره چشم شما به فضل خدا باشد."

ولي مثل اينكه هيچ كس ان نعمت ها را ازخدا نمي خواستند...

 

تمام ماجرا از همين جا شروع مي شود كه نزديكترين دوستانش به او نارو مي زنندو زندگی

عزیز اقا رو نابود می کنند...

 

ادامه دارد.

این داستان حداکثر دو قسمت دیگه دارد.

(یا علی)

 

نوشته شده توسط در جمعه 17 آبان1387 ساعت 11:28 AM | لینک ثابت |

عزيز(پيرمرد)تو دل همه جاداشت.اگر كسي كمكي مي خواست دريغ نمي كردحتي

حاضر بود از نون شببش بزن تا بتون به همنوعش كمك كنه ولي هرگز توقع جبران رو از بنده نداشت.

هميشه مي گفت:با خدا باش كفايتت مي كند.

 

يه اسياب قديمي داشت كه با همان امرار معاش مي كرد.قصاب ماهري هم بود,بعضي وقتها

گوسفندي مي خريدو گوشت ان را ميان همسايه ها به قيمت كمتر از بازار مي فروخت.

گهگاهي هم پشم گوسفند رو مي فروخت و باهاش كالاي ديگري مي خريد.خلاصه نان

حلال در مي اوردوبچه هاش لقمه حلال سر سفره بابا عزيز مي خوردند.

 

يه جعبه داشت كه هر دو سه روزي يه بار بازش مي كرد,توش يه دستمال سفيد

بود اول اونو پهن مي كرد,بعد تيغ صورت تراشي رو از توي جعبه بيرون مي اوردو

حسابي تروتميز مي كردوبعد از تمام شدن كارش وسايل رو مي شست و دوباره داخل جعبه مي

گذاشت.

 

خيلي به وضعيت ظاهريش اهميت مي داد ولي مشخص بود كه باطن پاكي هم دارد.تمامي مردم

شهر او را مي شناختند و اعتبار زيادي بين مردم داشت.كه اگر فروشنده مي فهميد

شما از اشناي نزديك او هستيد جنس رو مجاني يا به نصف قيمت به شما مي داد.

 

عكس هاي جواني اش روي طاقچه اتاق خودنمايي مي كرد.خداييش خيلي خوش تيپ بود.

يادم هست موقعي كه از خاطرات جواني اش تعريف مي كرد مي گفت:به جاي اينكه

من از دختري خوشم بياد و پيشنهاد ازدواج بدهم انها پيش دستي مي كردندو ...

 

شكارچي خوبي هم بود به طوري كه از چند كيلومتري يه گوزن رو شكار كرده بود.

يه تفنگ قديمي داشت كه قلقش فقط دست خودش بود و هر كسي نمي توانست ازش استفاده كند.

ولي بيشتر شكارهايش مرغابي بود كه بعداز يه مدت همه را گذاشت كنارچون

اعتقاد پيداكرده بود كه اين مرغابي و گوزن و... هم مي خواهند زنده بمانندو

زندگي كنند.

 

همیشه در حال عبادت خدا بود.همیشه به كوچكي دنياو

بزرگي خالقش مي انديشيد.با اين كه سواد نداشت ولي ازيه ليسانسه هم بهترحرف مي زد

حرف هاش با معني بودند.اگر فقط يك بار پاي صحبت هايش مي نشستي دلت نمي امد

كه حرف بزني بلكه دوست داشتي فقط اون حرف بزنه و تو گوش بدهي...

 

ادامه دارد...

سعی می کنم ادامه رو زودتر از دفعه قبل بزنم تو وبلاگ.

نوشته شده توسط در شنبه 11 آبان1387 ساعت 6:4 PM | لینک ثابت |

و ان شب تلخ...

مرد ميانسالي بود, تمام ناراحتي اش رو پشت چهره ي بشاشش پنهان مي كرد.

موهاي جوگندمي ,قد بلند,چهره اي به نسبت سفيد ,داراي 8 فرزند قد و نيمقد كه

بزرگترين انها ماه پيش ازدواج كرد.

مهمان نوازو خون گرم بود يعني مي شه گفت ذاتش اين بود,لوتي صفت و اهل دل.

هر شب مهمان داشت حتي اون شب ...

يه شب موقعي كه  همه سر ميز جمع شدند و ظرف هاي غذا يكي يكي براي مهمانان گذاشته

مي شد,با اولين قاشق فهميد غذاي او سفارشي سرو شده ولي براي مهمان اينگونه

نبود.

بلافاصله بشقاب غذا را با ظرف غذاي مهمانش عوض كردو نگاه غضب الودي

به اشپز كردو...

شب هاي پيشين هم همينگونه بود يعني سعي مي كرد كه به مهمانش بعد نگذرد

و در راحتي باشد.

يك شب كه مهمان ناخوانده داشت ولی شام بخورو نميري كه شايد با همان غذا بچه هايش

 هم سير نمي شدند.اشپز سعي كرد مهمان برود و بعد از خروج ان ميز را بچيند

مرد همچنان اسرار مي كرد كه زودترشام رو اماده كنند تا مهمانشان

گرسنه از منزل او نرود ولي اشپز جواب مي داد كه شام اماده نيست...

 

ساعت نزديك 10 شده بود و مهمان كم كم رفع زحمت مي كرد و مرد با پيشاني

عرق كرده از او عذر خواهي مي كرد.

هوا خيلي سرد بود و برف سنگيني باريده بود به طوري كه پاها تا زانو توي برف

گير مي كرد.

دقيقا بعد از اينكه مهمان پايش را از خانه بيرون گذاشت اشپز میز غذا را چید

مرد عصباني شدو خواست سیلی محکمی به اشپز بزند ولی خودش رو کنترل کرد

 باراني بلندي داشت او را پوشيد و به دنبال مهمان مي دويد.پاهاي پيرمرد تحمل سرما را

نداشت.

دندانهايش از شدت سرما بهم مي خورد ولي بازهم ميدويد تا شايد مهمانش را ببيند

در انتهاي كوچه تنگ و تاريكي جاي چكمه هاي مهمانش را كه تنها رد باقيمانده

ازاو بود رو در ان كورسو دنبال مي كرد.

بالاخره او را جست و به هزار بدبختي او را به خانه اش برگرداند تا گرسنه از

پيش او نرفته باشد...

 

 این مطلب ادامه دارد...

 

 

نوشته شده توسط در یکشنبه 28 مهر1387 ساعت 3:20 PM | لینک ثابت |

هيچ گاه نمي توان ادم هارو از روي ظاهرشون شناخت.

 

هر روز ادمهاي زيادي رو مي بينيم يا باهاشون برخورد مي كنيم ولي در برخورد اول

اصلا قضاوت نكنيد چون شخصيت ادم ها به ظاهرشون نيست.

 

 

چند روز قبل براي خريدن جنسي به فروشگاه رفتم از قضا اون روز لباس تميزو مرتبي پوشيده بودم

در همان هنگام يه بنده خدا وارد فروشگاه شد .قد متوسطي داشت ,چهره گندم گون و كمي

خشن,لباس مندرسي

تنش بودو گيوه هايش كه در حال در امدن از پايش بودندو معلوم بود چند سايز بزرگ تر از پاهايش بودند.

قيمت چند قلم جنس رو پرسيد ولي صاحب فروشگاه  جوابش رو نداد.

 

من اعتراض كردم كه اين اقا با شما هستند چرا جوابشون رو نمي ديد ؟

صاحب فروشگاه  با سبك مغزي كامل گفت:به سر و وضعش نگاه كن! معلومه كه وسع خريدن اين اجناس

رو نداره

اصلا چرا اون امده اينجا؟اين همه مغازه و فروشگاه اينجا هست....

وبعد رو كرد به اون بنده خدا و گفت:فروشگاه تعطيله!!!!!!

من كه اونجا بودم گفتم شما كه تا دو ساعت ديگه هميشه باز بوديد.سرش رو نزديك كرد و گفت :براي شما بازه.

اون بنده خدا بدون اينكه حتي اعتراضي بكند از فروشگاه بيرون رفت.

چند روز بعد باز به همان فروشگاه رفتم. قبل از من چند مشتري هم در انجا بودند.در ميان اونا يكي خيلي

جلب توجه مي كرد.چهره اش برام اشنا بود ولي هر چي فكر كردم به خاطرم نيامد.

صاحب فروشگاه هم كه حاج اقا از دهنش نمي افتاد هي دور و برش مي چرخيد...

بعد از اينكه خريداش رو انجام داد صاحب فروشگاه بهش گفت:من تا به حال شمارو نديدم تازه به اين محل

امديد؟

مرد جواب داد:من همونيم كه چند روز قبل با اين مشخصات... به فروشگاه شما امدم ولي رفتار شما اينجوري نبود!!!

اقاي محترم در نظر اول در مورد افراد قضاوت نكنيد چون شخصيت ادمها به پول و

ماشين و لباسشون و

وضع ظاهري و... انها نيست .بلكه شخصيت ادم ها به معرفتشونه. اول به خدا دوم به

 خلق خدا.

نوشته شده توسط در جمعه 19 مهر1387 ساعت 11:42 AM | لینک ثابت |

ولي تو هنوز نيامدي...

 

نگاه ديگر من پشت ابرها پشت ستاره ها

ويك روز ديگر باز هم نگاهي ديگرو انتظاري دوباره

تا كي؟!!تا كجا ,تا ناكجاباد

 

ديرينه روزي است كه فرش زمين نياز تو را مي خواهد

ديرينه سالي است كه پرده اسمان رنگ خورشيد را به خود نديده است

زمستان,پاييز,بهار,تابستان مي گذرند

هنوز اسمان ها ابري است

هنوز دل ها غمگين است

هنوز شش روز هفته به انتظار جمعه نشسته اند

 

و باز دوباره زمستان پاييز بهار تابستان و انتظاري ديگر

و تو هنوز نيامدي

 

دل طوفاني ابرها هنوز ابري است

دست زمستان و دامنه پر برف ان

كالسكه بهار با چرخ هاي طلايي ان

ميوه هاي تابستان و سنگيني نگاه ها

و در اخر نفسي سرد

 

ولي تو هنوز نيامدي...

نوشته شده توسط در جمعه 19 مهر1387 ساعت 8:11 AM | لینک ثابت |

lahzeyeasheghy.blogfa.com

 توسل جوان عاشق

 

يكي از دوستان شيخ رجبعلي خياط مي گويد:در سفري به مشهد همراه با جناب شيخ بوديم,در

صحن مطهر امام رضا(ع)در كنار پنجره فولاد جواني را ديدم كه فرياد مي زد وبا گريه و زاري

امام را به مادرش سوگند مي داد.

جناب شيخ به من گفت: "برو به او بگو درست شد برو."

من جلو رفتم و گفتم ,جوان تشكر كرد و رفت. به جناب شيخ عرض كردم:جريان چه بود؟

فرمود:

"اين جوان عاشق دختري است مي خواهد با او ازدواج كند,به او نمي دهند,امده متوسل شده به حضرت

 رضا(ع),حضرت فرمودند:

درست شده برود."

نوشته شده توسط در جمعه 19 مهر1387 ساعت 7:56 AM | لینک ثابت |

درس

امام علي (ع)به زنها سلام مي كرد اما به زنهاي جوان سلام نمي كرد و مي فرمود مي ترسم از

صدايشان خوشم ايد و از اين راه الوده به گناهي شوم كه زيانش بيش از پاداش سلام باشد.

نوشته شده توسط در جمعه 19 مهر1387 ساعت 7:50 AM | لینک ثابت |

Copyright (C) 2008, http://lahzeyeasheghy.blogfa.com. all right reserved
Design by BAHAR-20

منوی وبلاگ

درباره وبلاگ


فهرست اصلی
صفحه نخست
پست الكترونيك
آرشيو مطالب
:BAHAR20:


نوشته های پیشین
هفته سوم اسفند 1387
هفته دوم دی 1387
هفته سوم آبان 1387
هفته دوم آبان 1387
هفته چهارم مهر 1387
هفته سوم مهر 1387
هفته دوم مهر 1387
هفته چهارم شهریور 1387
هفته سوم شهریور 1387
هفته دوم شهریور 1387
هفته چهارم مرداد 1387


پیوندها
معلم
طـــراح قـــالــب
مشق كوير
طـــراح قـــالــب
بوشهر
طـــراح قـــالــب
چشم ابي
طـــراح قـــالــب
طرلان
طـــراح قـــالــب
الهه
طـــراح قـــالــب
هستي
طـــراح قـــالــب
نارنج
طـــراح قـــالــب
ظفر
طـــراح قـــالــب
طراح قالب
طراحی وبلاگ تجاری و قالب وبلاگ
طـــراح قـــالــب

افراد حاضر در اين وب

آمار وبلاگ

تعداد بازديدهای اين وبلاگ:

خدمات وبلاگ نویسان

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس